تبليغاتX
سکوت سرشار از ناگفته هاست

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سرمایه های هر دلی حرف هاییست که برای نگفتن دارد

دور باش اما نزدیک من از با هم بودن های دور می ترسم...

۱- چشمانم را به روی عسل چشمانت می بندم

خیالم در انتظار آمدنت خیس شود

بهتر از آنست که چشمانم را باز کنم و

خشکسالی نیامدنت را در پژمردن نرگس ها ببینم

این روز ها که می گذرد

بیشتر به نبودن هایت فکر می کنم

بس که نبوده ای

یاد و خیال بودنت هم در پس کوچه های ذهنم پنهان می شوند

این روز ها که می گذرد

دست هایم را برای خودم در جیب هایم نگه می دارم

خجالت کشیدم

بس که در هوا به انتظار دست هایت نگاهشان داشتم

دلگیر نشو!

تو هنوز هم پر رنگ ترین تصویر روز های منی

هنوز هم لبخندت اجازه ی زندگیست

اما می ترسم.....

این روزها انقدر دوری

که این تصویر پر رنگ کم کم محو می شود

آنقدر لبخندت بعید است

که هوا را با شک به ریه هایم می کشم

ساده گویم 

               این روز ها که می گذرد

                                          در خیالم جای خالیت نقش می بندد!

۲-یک سوی بوق بوق های این تلفن منم

با حسرت اینکه

گرمای دستان تو خنکای این تب شود!

پشت این بوق بوق ها منم با خاطره ی روز های بودنت

سوی دیگر

تویی و عرضه ی لبخندت بر دیگری

تویی و چشم هایی که خیره در چشمانم نیست

تویی و قلبی که برای من نمی تپد

و در این بوق بوق ها چه حرف ها که زده نمی شود

از بی وفایی تو

                    و وفای من

دست هایم را پایین می آورم

بوق بوق ها قطع می شوند

گوشم از فریادی که در سکوت نبودنت است سوت می کشد

                                                                            قطار آماده ی حرکت است!

۳- برگشتم بی تو!

۴- خیلی دلم می خواست وقتی این اس ام اس بهم رسید اسم تو بالاش نوشته شده بود خیلی تلخه مورد توجه همه باشی جز اونکه می خوای این اس ام اس و رسیدنش به من غوغایی بر پا کرد اما برای من غوغا فقط چشمای توه:

همین که خواستم از آخرین قفس بپرم

رسید نامه ی سنگت چه ناگهان به پرم

هنوز چشم به راهم که باز لطف کنی

هنوز منتظر نامه های سنگ ترم

بهار آمد -ماندم- پرنده ها رفتند

پرنده ها که بیایند راهی سفرم

بلا که همیشه بد نیست راستی دیدی

تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم

من و تو ما شده بودیم اگر نفهمیدیم

منم که می گذری یا تویی که می گذرم

۵- خسته شدم بس که شمارتو گرفتم و قبل از این که بوق بخوره قطع کردم ..... دلم برات تنگ شده تا ده روزه دیگه هی باید تقویم خط بزنم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط طهورا  |